
زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست.
علی (ع) می فرماید:« من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا »
ازایشان پرسیدند: مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است؟ فرمود:« دنیا حرکت بر بستر خورو خواب وخشم وشهوت است وزندگی،نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق به انسان می نگرد »
زندگی را به تمامی زندگی کن.دردنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،زندگی درآب، بدون تماس با آب!زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات.
ریاضیات وابسته به ذهن اند وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!
زندگی سخت ساده است،خطر کن!وارد بازی شو،چه چیزی از دست می دهی ؟با دست های تهی آمده ایم، وبا دست های تهی خواهیم رفت.
نه چیزی نیست که از دست بدهیم ، فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،تاسر زنده باشیم، تا ترانه ای زیبا بخوانیم، وفرصت به پایان خواهد رسید.
آری ،این گونه است که هر لحظه غنیمتی است.

درپایان زندگی ام:
مرگ تنها برای کسانی زیباست که ،زیبا زندگی کرده اند،از زندگی نهراسیده اند، شهامت زندگی کردن را داشته اند.
کسانی که عشق ورزیده اند،دست افشانده اند وزندگی را جشن گرفته اند،
پس:
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،که گویی واپسین لحظه است وکسی چه می داند؟
شاید آخرین لحظه باشد.
تعبیر زندگی بر دوبال شادی وعشق در قالب داستان:
شخصی نزدعارف بزرگی به نام «موشه دکو برین» رفت وگفت:زندگی ام را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد؟ عارف بزرگ گفت:تنها یک راه وجود دارد؛زندگی با عشق!
لحظاتی بعد شخص دیگری نزد عارف آمد وهمین سؤال را پرسید وعارف گفت:تنها یک راه وجود دارد؛زندگی با شادی!
شخص اول که در آنجا نشسته بود با حیرت پرسید:امّا شما به من توصیه ی دیگری کردید،استاد!عارف گفت:نه،دقیقاً همین توصیه را کردم.
سهراب با نگاه سبزش می سُراید:
زندگی بال وپری دارد، با وسعت مرگ.
پرشی دارد، به اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ،که لب ِ طاقچه عادت
از یاد من وتو برود.
زندگی حسّ ِ غریبی است که یک مُرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است ،که در خواب پُلی می پیچد.
زندگی شستن یک بشقاب است.
می دانید وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، علّت آن چیست؟
دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید.
یک روز زندگی به روشن بینی،بهتر از صد سال عُمر،درتاریکی است.

حکایت نگاه نابینای بینا به زندگی:
در بیمارستانی،دوبیمار،دریک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد ازظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود،بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد وهمیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد.
آنها ساعت ها درباره همسر،خانواده ودوران سربازی شان صحبت می کردند وهر روز بعدازظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست وتمامی چیزهایی که از بیرون از پنجره می دید،برای هم اتاقی اش توصیف می کرد.
پنجره رو به پارک بود که دریاچه زیبایی داشت، مرغابی ها وقوها در دریاچه شنا می کردند وکودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند.درختان کهن وآشیانه پرندگان به شاخسارهای آن تصویر زیبایی را به وجود آورده بود،همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد،هم اتاقی اش چشمانش را می بست واین مناظر را درذهن خود مجسم می کرد ولبخندی که بر لبانش می نشست،حکایت از احساس لطیفی بود که در دل ِ او به وجود آمده بود.
هفته ها سپری می شد ودوبیمار با این مناظر زندگی می کردند. یک روز مرد ِ کنار پنجره مُرد ومستخدمان بیمارستان جسد او را ازاتاق بیرون بردند،مرد دیگر که بسیار ناراحت بود،درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.
پرستار این کار را با رضایت انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواندآن مناظر زیبا را با چشمان خودش و به یاد دوستش ببیند،همین که نگاه کرد باورش نمی شد،چیزی را که می دید،غیرقابل قبول بود،یک دیواربلند، فقط یک دیوار بلند!همین!
مرد حیرتناک به پرستارگفت:که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد،پس چه شده ...؟
پرستار،به سادگی گفت:ولی آن مرد،کاملاٌ نابینا بود.
«مابا آنچه بدست می آوریم،می توانیم گذران زندگی کنیم،امّا آنچه می دهیم،زندگیمان را می سازد»
بیا زندگی را،با حکایتی از پنجره نگاه اسکندرمقدونی ببینیم:
مورخان می نویسند: اسکندر،روزی به یکی از شهرهای ایران «احتمالاً درحوالی خراسان» حمله می کند،باکمال تعجب مشاهده می کند،که دروازه آن شهر باز می باشدو با این که خبر آمدن او به شهر،پبچیده بود،مردم زندگی عادی خود را ادامه می دادند،باعث حیرت اسکندربود زیرا در هرشهری که صدای سُمّ ِ اسبان لشکر او به گوش می رسید عده ای ازمردم آن شهر از وحشت بیهوش می شدندو بقیه به خانه ها ودکان ها پناه می بردند،ولی این جا زندگی عادی جریان داشت.
اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده وزیر گردن یکی ازمردان شهر می گذارد ومی گوید:من اسکندر هستم!
مرد با خونسردی جواب می دهد:من هم ابن عباس هستم . اسکندر با خشم فریاد می زند:من اسکندر مقدونی هستم ؛کسی که شهرها را به آتش کشیده ،چرا ازمن نمی ترسی؟
مرد جواب می دهد:من فقط از یکی می ترسم و،او خداوند است.
اسکندر به ناچار از مرد می پرسد:پادشاه شما کیست؟ مرد می گوید:ما پادشاه نداریم.
اسکندر با خشم می پرسد:رهبرتان ،بزرگتان!؟
مرد می گوید: ما فقط یک ریش سفید دارم و،او در آن طرف شهر زندگی می کند.
اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود ،حرکت می کنند،درمیانه راه؛ با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند:یک قبر درجلوی هر خانه کنده شده بود.
لحظاتی بعد به قبرستان می رسند،اسکندر با تعجب نگاه می کند و می بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس،یک ساعت زندگی کرد ومُرد. ابن علی،یک روز زندگی کرد ومُرد. ابن یوسف،ده دقیقه زندگی کرد ومُرد.
اسکندر،برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می نشیند، با خود فکر می کند،این مردم حقیقی اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفید ِ ده می رسد و می بیند پیرمردی موی سفید ولاغر در چادری نشسته وعده ای به دور او جمع هستند؛اسکندر جلو می رود و می گوید: تو بزرگ وریش سفید این مردمی ؟
پیرمرد می گوید: آری ،من خدمتگزار این مردم هستم.
اسکندر می گوید: اگر بخواهم تو را بکشم ،چه می کنی ؟ پیرمرد آرام وخونسرد به او نگاه کرده ومی گوید: خُب بُکش ! خواست خداوند براین است که به دست تو کشته شوم.
اسکندر می گوید:پس تو را نمی کشم تا به خدایت ثابت کنم عمر تو در دست من است.
پیرمرد می گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد. اسکندر سر در گم ومتحیّر می گوید: ای پیر مرد من تو را نمی کشم ،ولی شرطی دارم.
پیرمرد می گوید:اگر می خواهی مرا بُکش ،ولی شرط تورا نمی پذیرم.
اسکندر،ناچار وکلافه،می گوید: خیلی خوب،دو سوال دارم،جواب مرا بده ومن ازاین جا می روم.
پیرمرد می گوید:بپرس. اسکندر می پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه به قبر است ؟علت آن چیست ؟
پیرمرد می گوید:علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ماکه از خانه بیرون می آییم،به خود می گوییم:فلانی !عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود،مراقب باش!مال مردم را نخوری وبه ناموس مردم تعدّی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می باشد.
اسکندر می پرسد:چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه ، فلانی یک ساعت ،یک ماه،زندگی کرد ومُرد؟!
پیرمرد جواب می دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می رسد،به کنار بستر او می رویم و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات، پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود واو دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
از او چند سوال می کنیم:
-چه عملی آموختی ؟وچه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
-چه هنری آموختی؟وچه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
-برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی ؟وچه قدر وقت برای آن گذاشتی ؟
او که درحال احتضار قرار گرفته است ،مثلاً می گوید:درتمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم،یا برای یادگیری هنر،یک هفته،هر روز یک ساعت تلاش کردم .یا اگر خیر وخوبی کردم،همه در جمع مردم بود واز سر زیا وخودنمایی! ولی یک شب مقداری نان خریدم وبرای همسایه ام که می دانستم گرسنه است ، پنهانی به درخانه اش رفتم وخورجین نان را پشت در نهادم وبرگشتم!
بعد از آن که آن شخص می مُرد،مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته،محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم:
«ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مُرد»
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر،صرف کرده محاسبه ،و روی سنگ قبرش حک می کنیم:
«ابن یوسف هفت ساعت زندگی کرد ومُرد»
ویا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده ،زمان آن را حساب کرده وحک می کنیم:
«ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد ومُرد»یعنی،عمر مفید ابن یوسف،یک ساعت بود.
بدین سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می گیرد که برسه بستر؛علم/هنر/مردم،مصرف شده باشدکه باقی همه خُسران و ضرر است ونام زندگی بر آن نتوان نهاد.
اسکندر با حیرت وشگفتی،شمشیر در نیام می کند وبه لشکر خود دستور می دهد:هیچ گونه تعدی به مردم نکنند وبه پیرمرد احترام می گذارد وشرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می رود.
خُب،حالا فکر می کنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر شما،چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکر کنید... بعد عُمر مفید خود را،محاسبه کنید!
دراین جمله خوب تفکر کنید:
« به خاطر داشته باشید:عُمری که با مرگ تمام شود،هیچ ارزشی ندارد»
سای بابا ،عارف مشهور هندی،زندگی را چنین می سُراید:
زندگی یک آواز است ، آن را بخوان !
زندگی یک بازی است ، ن را بازی کن!
زندگی یک مبارزه است ، با آن مقابله کن!
زندگی یک رؤیا است ، به آن واقعیت ببخش!
زندگی یک فداکاری است ، آن را عرضه کن!
زندگی یک عشق است ، ز آن لذت ببر!
شاعری لطیف اندیش زندگی وعشق را دو رفیق،جدا نشدنی دانسته و می سُراید:
زندگی یعنی، چکیدن همچو شمع
از گرمی عشق
زندگی یعنی،لطافت، گم شدن
در معنی عشق
زندگی یعنی ، دویدن بی امان
در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بَر دَر
آبادی عشق
می توان هر لحظه هر جا
عاشق و دلداده بودن.
پُر غرور چون آبشاران
بودن امّا
ساده بودن.
می شود اندوه شب را
از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک
شادی بگذشته را دید
می توان در گریه ابر
با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در
هرخزانی دید وآزمود!
تریسی سینکلر دایر، شادمان می خواند:
سختی ها به ما می آموزد که زندگی را بیشتر قدر بدانیم،گاه پیش از آن که قدر زندگی اطراف را بشناسیم،
احساس ترس و تنهایی کرده ایم،همان گونه که رشد می کنیم ،زندگی دگرگونه می شود واین حقیقتی است پذیرفتنی.
آموختن بیشتر، رشد بیشتر را به همراه می آورد. آزردن، ترسیدن، تنها ماندن وگریستن، منزل های راه ِ آموختن اند.
درک احساساتمان، زندگی را عَرصه ی نبرد و پیروزی می کند.گذران دوران سخت،از تو همان می سازد که هستی،یکی از مهمترین گام هایی را که باید برداری، برداشته ای،
آغاز هر روز نو، به تومی گویدکه شایسته آنی که لبخند بزنی،آغاز هر روز نو، تو را بر این باور می رساند که می توانی دل دیگری را شاد کنی،
زیرا این تویی که خوبی وزیبایی.
زیبایی تو در درون است واین زیبایی با حضور تو،جهان را از خود لبریز می کند،ودیگران می توانند آن را احساس کنند.
زندگی به تمامی در برابر توست، زندگی از آن توست!
وفرصت دربرابرت،که آن کس و آن چیزی باشی که می خواهی !

هم اکنون تعریف شما از زندگی چیست؟(اگه حوصله شُ،دارین برام بنویسن)

مطمئن باشید، هر تعریفی که از،زندگی داشته باشید،لحظه ها و روزهایتان نیز همان طعم را دارند.
حالا جون من ، خودتُ تکانی بده ، رنگ زندگی ات را تغییر بده.
فراموش نکن:تا خودت را نفهمی ،زندگانی ات را نخواهی فهمید.
خوب گوش کن: زندگی یعنی، به خاطر گذشته کلاهت را بردار(پوزش به خاطر خطاها) وبه خاطر آینده آستین هایت را بالا بزن(تلاش برای اهداف).
یادت باشد:خوردن وخوابیدن فقط وسیله ای است برای زندگی نه هدف آن !زندگی را با زنده بودن اشتباه نگیر.
می خواهید زندگی شیرینی داشته باشید؟ کلام و عادات خود را شکرین کنید.
زندگی یعنی، در زمان حال زیستن ،آیا شما در زمان حال زیست می کنید؟
یادمون باشه ، زندگی موهبت وفرصت سبزی است که فقط یک بار! فقط یک بار! به ما داده می شود. باید قدرش را بدانیم.
همین حالا انتخاب کن:می خواهی زندگی کنی یا فقط زنده باشی ؟
قدر لحظه های ناب زندگی را بدان، زیرا این لحظات هستند که زندگی را می سازد،نه سال ها.

دوست من : « زندگی »
جامی است،بلورین ولبریز از قطرات؛ تلاش،
مهربانی، سادگی، عشق، شکست، پیروزی، اشک، لبخند،
شهامت، ترس، زیبایی، زشتی ودر نهایت ؛جنبشی بدیع باتدبیری
شگرف در مقابل وقایع و تسلیمی آگاهانه در برابر تقدیر است.
« برگرفته از کتاب لطفاً گوسفند نباشید ، از آقای محمود نامنی »